داستان سریال کوسم سلطان - بیوگرافی 98
x بســتن تبلـیغـات X
نیکوترین عادت تفکر است و حکمت زاده تفکر.
خانه » داستان سریال کوسم سلطان
مانتو
داستان سریال کوسم سلطان

داستان سریال کوسم سلطان

داستان سریال کوسم سلطان

سریال کوسم سلطان معرفی کوسم سلطان و داستان فیلم Kösem Sultan داستان سریال ترکی کوسم سلطان با بازی برن سات به همراه معرفی کوسم سلطان واقعی

سریال کوسم سلطان Kösem Sultan اخیرا ساخته و در حال پخش می باشد که این سریال داستان زندگیکوسم سلطان یکی از زنان تاریخ ترکیه می باشد . در زیر بیوگرافی کوسم سلطان و همچنین داستان سریال کوسم سلطان را مشاهده میفرمایید .

معرف کوسم سلطان و داستان سریال کوسم سلطان

کوسم سلطان kosem sultan

کوسم سلطان کیست ؟

کوسم سلطان (به ترکی استانبولی: Kösem Sultan ) متولد حدود ۱۵۹۰ – درگذشته در ۳ سپتامبر ۱۶۵۱

نام کامل به ترکی استانبولی: Devletlu İsmetlu Mahpeyker Kösem Valide Sultan Aliyyetü’ş-Şân Hazretleri

همچنین معروف به ماه‌پیکر سلطان همسر سلطان احمد و مادر ابراهیم یکم، مراد چهارم، شاهزاده سلیمان، شاهزاده قاسم، عایشه سلطان، فاطمه سلطان، گوهرخان سلطان و خان‌زاده سلطان بود. وی خاصگی سلطان احمد یکم بود.

کوسم سلطان مانند خرم سلطان یکی از زنان بسیار با نفوذ عثمانی بود و به برادر احمد یکم، مصطفی یکم، کمک می‌کند به سلطنت برسد و زمانی که پسرانش مراد چهارم و ابراهیم یکم به سلطنت رسیدند چندین دوره والده سلطان بود.

کاروانسرای والده‌خان را در زمان سلطان مراد چهارم والده کوسم سلطان ساخته است. هدف کوسم سلطان این بوده که درآمد این کاروانسرا وقف مسجد چینی‌لی بشود که در اسکودار خود ساخته بود. در کتاب حدیقه الجوامع اثر ایوان سرایی حسین افندی نوشته شده که مسجد چینی‌لی که آن را والده‌خان ساخته است، درآمدش براساس وقف کاروانسرای والده‌خان بوده است.

سریال کوسم سلطان :

گفته شده این سریال ادامه سریال حریم سلطان می باشد که در مجموعه فیلم قرن باشکوه  ( The Magnificent Century ) ساخته شده و از خاندان سلاطین ترکیه برداشته شده است . در این فیلم برن سات در نقش کوسم سلطان ( به ترکی : Kösem Sultan ) همسر سلطان احمد و مادر ابراهیم یکم ایفای نقش می کنه .

برن سات قراره نقش کوسم سلطان رو در سنین ۱۶ تا ۲۰ سالگی اجرا کنه و احتمالا در فصل اول این سریال حضور خواهد داشت . یه نکته در مورد کوسم سلطان هست که جالبه بدونین ! سلطان احمد یکم ، کوسم سلطان رو خیلی دوست داشته و بسیار بهش عشق می ورزیده .

داستان سریال کوسم سلطان :

خلاصه قسمت اول سریال کوسم سلطان :

بخش اول :

این قسمت با صدایی که از سلطان احمد به گوش میرسه، آغاز میشود… “من احمدم” اون داستان رنج هایی که یک شاهزاده سلسله عثمانی متحمل میشه رو تعریف می کنه. احمد: ۲۴ سال پس از مرگ سلطان سلیمان، به دنیا اومدم، در مانیسا بزرگ شدم. اونجا خوشحال بودم، اما وقتی به استانبول اومدم، مرگ پدربزرگم…پس از مرگ مراد سوم (فرزند سلیم دوم و نوربانو)، مهمت به حکومت رسید و احمد به عنوان یک کودک وارد قصر شد… چه روز شادی، اما عمر این شادی خیلی کوتاه بود. داستان هایی که درمورد زندگی شاد شاهزادگان میگن، غیرواقعیه. ما یا به تاج و تخت میرسیم یا میمیریم. از آن روز، من ترس، غم و اندوه رو حس کردم. همون روز بود که فهمیدم وقتی یک سلطان به تاج و تخت میرسه، طبق قانون می بایست برادرانش رو بکشه…تو باید از قانون پیروی کنی، نه از قلبت.پس از آن که سلطان جدید (مهمت) به تخت رسید، دستور قتل ۱۹ برادرش رو داد. وقتی که احمد با برادر بزرگترش محمود در حال تماشای تابوت هایی بودن که از قصر خارج میشد، احمد: من میخوام فرار کنم… محمود بهش قول داد اگه یه روزی من به تخت برسم، هیچ وقت کاری که پدرم کرد رو انجام نمیدم، من برادرمو نمیکشم…اما احمد خیلی مطمئن نبود… ما میبینیم که احمد در حال بزرگ شدنه، شمشیربازی با برادر بزرگترش در باغ مخفیشان، تنها جایی بود که اونها میتوانستند آینده ای که در انتظارشان است رو فراموش کنند.

اما محمود به دردسر می افته، وقتی که مادرش حلیمه پیش یه طالع بین میره و باهاش حرف میزنه، واین حرفا به بیرون درز پیدا می کنه، حلیمه پیش بینی کرده بود که سلطان مهمت به زودی می میره و محمود اون موفق میشه، از طرف دیگه محمود با سلطان درباره یک شورشی که در حال وقوع بود، حرف زد. و احمد از شنیدن آن وحشت زده میشه چون فکر میکنه پدرش دستور اعدام محمود رو صادر میکنه…مطمئنا این آخرین باری است که احمد برادرشو میبینه، همون شب احمد متوجه اومدن جلادها میشه، سعی کرد جلوشون رو بگیره اما نتونست و برادرش کشته شد، از اون روز درد بزرگی در قلبش احساس کرد، از دست دادن یک برادر…پس از اون ماجرا احمد خیلی پریشان و افسرده شد. و تنها چیزی که میتونست باعث دلخوشیش بشه دعوت شدن به اتاق مادربزرگش، صفیه سلطان بود، احمد که درد عمیقی رو احساس میکرد، اونجا برای اولین بار تصویری از آناستازیا رو دید که یه بره در آغوش داشت، برای اولین بار، ابرهای سیاه کنار رفتند، احمد: اون کیه؟ آناستازیا، والده سلطان (صفیه) متوجه علاقه احمد به تصویر شد. احمد تابلو رو در اتاق خوابش نصب کرد و بارها به آن خیره میشد. اون(آناستازیا) خیلی دوست داشتنیه، اما شاید زنان زیبای دیگری هم باشد، این دختر استثناییه، او تجسمی از پاکی و معصومیت است… هر وقت احمد به تصویر نگاه میکرد، غم و اندوه زندگیش ناپدید میشد و به جاش شادی میومد…یه شب احمد رویایی دید. یک قطره درون قلبش افتاد، درختی جوانه زد و از درون سینه اش رشد کرد. احمد این رویا رو نشونه ای از طرف خدا میدید. و فکر میکرد که مرده و اکنون بخشی از زمین است، اما اون شب کسی به اتاقش اومد… ریحان آقا بود… به من دستور دادن شما رو به خوابگاه سلطان ببرم، احمد: چرا سلطانم این وقت شب میخواد منو ببینه؟ این یه تله است، درسته؟ پدرم میخواد زندگی منو بگیره؟ ریحان آقا جوابی نداد. احمد با اکراه به طرف خوابگاه سلطان رفت…اونجا همه دور تختخواب سلطان جمع شده بودن، همگی تعظیم کردن، “‌‌‌شاهزاده ام” و احمد رو به سمت بالکن هدایت کردن، اونجا صفیه سلطان منتظرش ایستاده بود، احمد رفت پیشش، صفیه سلطان: مهمت، سلطانمان، پسر عزیزم، این دنیا رو ترک کرد. احمد برگشت و جسد پدرش رو دید، صفیه: با طلوع آفتاب روز تو آغاز میشه، از حالا، تاج و تخت سلسله عثمانی از آنِ توست، و همگی تعظیم میکنن، احمد: من سلطان احمدم، بدون هیچ انتظار و تلاشی به سلطنت رسیدم…یونان: در این بین، در دهکده ای در یونان، آناستازیا سرگرم کمک به زنان روستایی است که در حال لگدکردن انگورها هستن و آواز میخوانن، آناستازیا کودکی رو میبینه که در حال تماشای اوناست، وارد یه دعوای ساختگی با کودک میشه، مادرش اونو میبینه و از رفتارش عصبانی میشه و بهش میگه به اتاقت برو، اما در عوض آناستازیا سوار اسب میشه و میره طرف دریا، بعدا پدرش که یه تاجر موفقه، اونو میبینه که زیر یه درخت زیتون نشسته در حالیکه بره اش رو بغل کرده و داره آواز میخونه، پدر: داستان این درخت زیتون رو برات گفتم؟ آنا: (با خنده) آره صدبار. پدرش بهش میگه که باید به یه مسافرت برم و تو باید از خواهر کوچکت مواظبت کنی، اما با به صدا دراومدن ناقوس دهکده، حرفشون ناتموم میمونه، مردم به سمت خونه هاشون میرن و درو پنجره ها رو میبندن…یه کشتی ترک که از طرف صفیه سلطان، برای پیدا کردن آناستازیا فرستاده شده، به دهکده رسیده، ترک ها به خونه آنا میان و میپرسن دخترتون آناستازیا کجاست؟ پدر آنا به دروغ میگه اونو به یه جای دور فرستادیم اما پاشا حرفشو باور نمیکنه، اون آناستازیا رو که به همراه خواهر کوچکش پشت یه دریچه مخفی شده بودن رو پیدا میکنه و وقتی متوجه میشه آنا همون دختریه که تو عکسه، اونو بیرون میکشه و به زور با خودشون میبرن، آنا به همراه پدر و مادرش فریاد میزنن و گریه میکنن، وقتی که پدرش از اونا میپرسه دخترمو کجا میبرید؟ جواب میدن: به مرکز دنیا، و به طرفش مقداری سکه پرتاب میکنن…استانبول، اولین معرفی عمومی سلطان: قبل از بیرون رفتن، سلطان طبق آداب و رسوم به خانواده اش معرفی میشه. بیرون: اعضای دیوان منتظر بیرون اومدن سلطان جدید ایستاده ان و در حال حرف زدن هستن، شایعاتی درباره مرگ سلطان پیشین وجود داره، یکی از برادران گیرای میگه که سلطان برای سلطنت خیلی جوان است…اصلا اون ختنه شده؟ (سلطان احمد ۱۳ سالشه، اگرچه مشخصه که بازیگر سنش بیشتره) داخل: صفیه سلطان لباس جدید و حلقه ها رو به احمد میده و میگه اینا از جد قدرتمندت، سلطان سلیمان به تو رسیده، درحالکیه مصطفی کوچک (برادر احمد) به این طرف و ا‌ون طرف میره و در حال خندیدن است به برادرش نگاه میکنه، احمدم بهش لبخند میزنه، وقتی که حرفاشون تموم میشه، مصطفی میگه میخوام با برادرم بازی کنم، صفیه سلطان بهش میگه از حالا به بعد احمد برادرت نیست، اون سلطان توست، تو باید بهش بگی سرورم، مصطفی و احمد هردو ناراحت میشن. احمد گفتگوی اخیرش با مادرش رو به یاد میاره،هندان سلطان: پسرم در اسرع وقت ، زمانی که به سلطنت رسیدی، چیزی که باید بدونی اینه که طبق قانون هر سلطان، پس از به رسمیت شناخته شدنش، باید زندگی برادرانش رو به پایان برسونه، هنگام معرفیش به ینی چری ها(سربازان پیاده نظام) و اعضای دیوان، مردد بود، درها باز میشن، تعظیم، سلطان احمد وارد میشود، احمد سرجاش می ایسته، خیلی استرس داره، قبل از اینکه برای معرفی بره دستور میده درا رو ببندن، درخواست آب میکنه، هندانم دچار ترس و اضطراب میشه، درویش حرفای روحیه بخش به احمد میگه: شما اکنون سلطان ۷ منطقه و ۳ اقلیم هستید، شما روز هستید، ماشب. شما آب هستید، ما زمین خشک. شما شیر هستید، ما بره. اکنون خورشید شما درحال طلوع کردن است، شما مانند یک شیر خروش خواهید کرد، احمد بر استرسش غلبه میکنه و بالاخره بیرون میره، بر روی تخت می نشیند، اعضای دیوان معرفی میشن و میرن ردای سلطان احمد رو میبوسن، بعد برادران گیرای میان و دست سلطان رو میبوسن…یکی از برادرای گیرای از یکی دیگه از اعضا میپرسه چه وقت فرمان کشتن برادر کوچک احمد داده میشه؟ اونم جواب میده: تو باید از شیخ الاسلام بپرسی، گیرای میگه قانون مشخصه، اون باید این کار رو انجام بده…احمد دوباره حرفای مادرش رو به یاد میاره و به طور ناگهانی جلسه رو متوقف میکنه و اعلام میکنه من تصمیم دارم زندگی برادرمو حفظ کنم، حلیمه پسرشو محکم بغل میکنه، واکنش همه سکوته، تا اینکه رییس ینی چری ها فریاد میزنه: زنده باد پادشاه و بعد همگی با صدای بلند تکرار میکنن، …گیرای: چه کسی به سلطنت رسیده؟! اون جنگجو نیست، این تصمیم واقعا برای هیچ کس خوش آیند نیست به جز برای حلیمه، کسی که میخواست با بچه هاش فرار کنه، صفیه سلطان به هندان میگه چطوری پسرتو بزرگ کردی؟! هندان معذرت خواهی میکنه و میگه احمد هیجان زده شده، بعد با نگاه کردن به حلیمه ادامه میده اما به زودی هرکاری که لازم باشه رو انجام میده…صفیه سلطان به حلیمه دستور میده که پسرتو بردار و به خوابگاهت برگرد، بعدش میگه که تصمیم احمد مشکلی ایجاد نمیکنه، هندان غافلگیر میشه و میگه قانون مشخصه سلطانم، صفیه سلطان: سلطان ما هنوز خیلی جوان است، اول باید ختنه بشه، بعدش یه دختر رو انتخاب کنه زود از اون دختر صاحب یه پسر بشه، یه شاهزاده، اونوقت احمد میتونه راجع به برادرش تصمیم بگیره، بازار: اونجا مردم درباره اینکه سلطان جدید چطور سلطانیه، حرف میزنن، اینکه برای اداره دولت خیلی بی تجربه اس، رییس ینی چری ها همون کسی که گفت زنده باد سلطان، اعلام میکنه که سلطان احمد برادرشو نمیکشه، و از برادر معصومش حفاظت میکنه، پسر بی گناه کشته نمیشه…..

بخش دوم :

در راه استانبول: آناستازیا مخالف رفتن به استانبوله، وقتی اونا در یک محل برای استراحت و غذا خوردن توقف میکنن، آنا از خوردن امتناع میکنه و شروع به فریاد زدن و کمک خواستن میکنه، اما مردمی که اونجان اصلا بهش توجه نمیکنن تا اینکه آنا میگه این آدمایی که اینجا با منن، از قصر اومدن…و این جملش برای شروع یک درگیری کافیه، (مردمی که اونجا مشغول غذا خوردن بودن همگی از شورشیان و قانون شکنان مخالف حکومت بودن) وقتی اونا در حال درگیری با همن ، آنا از فرصت استفاده میکنه، و از اونجا فرار میکنه…در جنگل: وقتی که یکی از شورشیان آنا رو پیدا میکنه، یه کارآموز جوان سپاه ینی چری با شنیدن صدای آناستازیا به کمکش میاد و اونو به همراه افراد قصر، پیش ینی چری های دیگه میبره و کسودا ‌‌(kethuda) آقا خودشو معرفی میکنه و به ریس سربازها میگه که ما از قصر اومدیم و به دستور صفیه سلطان اینجاییم و توضیح میده که چه اتفاقی براشون افتاده که شورشیا حمله کردن. ..ظاهرا اونا مجبورن به دلیل طوفان در دریا، قایقشونو ترک کنن و ادامه راهو زمینی به استانبول برن، آناستازیا از سربازی که به کمکش اومده بود اسمشو میپرسه اونم میگه از اتریش اومدم اسمم اندرو است…اونا در حال حرف زدنن که کسودا آقا میاد و میخواد به آنا سیلی بزنه که یکی از همراهاش جلوشو میگیره، کسودا آقا بهش میگه: به خاطر تو تعدادی از افرادمو از دست دادم و میگه با سپاه به ادیرنه و سپس به استانبول میریم…قصر عثمانی: هندان به پسرش میگه: تو باید تصمیمتو (نکشتن مصطفی) با من درمیون میذاشتی، احمد: اون برادرمه…هندان: قانون میگه که… احمد به طور اساسی بحثو تموم میکنه و میره………یکم بعد در بالکن: احمد: من نمیدونم که چرا همه درباره این موضوع نگرانن، همه وانمود میکنن از تصمیم من خوشحالن. (مادرش خوش بین نیست) ، احمد: مهمترین چیز اینه که من چی میخوام، چون حالا قدرت دست منه…هندان: اگه میخوای قدرتمند بمونی، باید حتما سه کارو انجام بدی؛ اول: دستور اعدام برادرت مصطفی رو صادر کنی، دوم: تبعید صفیه سلطان به کاخ قدیمی و سومی، صاحب یه پسر بشی…..از اون طرفم حلیمه (مادر مصطفی) به دیدن پاشا میره، پاشا میگه: خوبه، دیگه نیازی نیست که فرار کنی،زندگی پسرت حفظ میشه، اما حلیمه نمیتونه خودشو متقاعد کنه، اون فکر میکنه با وجود اینکه احمد برادر کوچکش رو دوست داره اما مادرش (هندان) راجع به کشتن مصطفی باهاش حرف میزنه، و نمیتونه منتظر بمونه تا پسرش کشته بشه، حلیمه: دو جاده پیش روی ماست، اینکه یا بمیریم یا به تاج و تخت برسیم، پاشا: چی تو ذهنتونه؟ حلیمه: من یه پیشنهاد دارم برای قلندرها (اونا گروهی اند که علیه حکومت شورش میکنند)……. قصر: درویش به بالکن میاد و هندان بهش میگه که من ازت میخوام تمام وقت با پسرم باشی و ازش محافظت کنی، احمدم میگه: اون پیش از اینم کنار من بوده…برادران گیرای یه شیر به قصر میارن و احمد با دیدنش ذوق زده میشه و مثل بچه ها به طرف باغ میره…درویش سوگند میخوره و به هندان میگه که من تا پای جانم ازش محافظت میکنم و همیشه مراقب هر دوی شما هستم…صحنه ورود شیر: پایین در باغ قصر، قفسی که داخلش یه شیر هست، وارد میشه، احمد میپرسه چه کسی اونو آورده؟ برادران گیرای میگن ما شیر رو برای شما آوردیم و خوشحال میشیم اگه شما اونو قبول کنید، برادر بزرگتر میگه شما میتونید یا عادل باشید یا ظالم…امیدوارم که شما با انصاف و عادل باشین…اگه شما به چشمای شیر نگاه کنید میتونین اونو رام کنین، شما بر ترستون غلبه میکنید و یاد میگیرید عادل بمانید، سپس از احمد میپرسه که به نظر شما شیر قدرتشو از کجا میگیره؟ احمد: از دندانهاش یا چنگالهاش؟ گیرای: نه، اگه حریفش در برابر چنگال و دندانهاش مجهز باشه چی؟ …از ترس، شیر میدونه که مردم ازش میترسن، اون قدرتشو از ترس حریفش میگیره، و به احمد میگه که اگه بتونه شیر رو رام کنه، میتونه شجاعتش رو پیدا کنه و عدالت رو درک کنه و یه حاکم خوب بشه، برادر کوچکتر به طور مشکوکی همه چیزو نگاه میکنه، معلومه که احمد نمیدونه وارد یه نقشه شده، درویش به احمد یادآوری میکنه که جلسه دیوان در حال شروع شدنه‌…دیوان: وزیر اعظم غایبه، به یه جای دور رفته اما به زودی برمیگرده، ضمنا مشکلاتی وجود داره، احمد از شنیدن خبرایی درمورد شورشیان غافلگیر میشه، مخارج: خزانه سلطنتی پول کمی داره، جنگ…. بعد، وقتی که احمد به دیدن صفیه سلطان تو خوابگاهش میره، چیزایی که تو جلسه اول دیوان درباره جنگ، کشمکش، شورش شنیده رو باهاش درمیون میذاره، به نظر میاد که احمد در افکار و وظایف حکمرانیش غرق شده، و میگه که سلیمان نامه (کتابی که ناسو خان نوشته بود) رو خوندم، چه حاکم بزرگی بوده و تو رویاهاش میخواد مثل اون (سلطان سلیمان) باشه، صفیه سلطان میگه حتی تو میتونی باشکوهترم بشی…احمد با تردید میگه: شما واقعا اینطور فکر میکنید؟ صفیه سلطان: با تمام وجودم میگم، ما اینجاییم که به تو کمک کنیم……….آناستازیا میفهمه که اسم واقعی اندرو، الکساندره و دنبال خانوادشه، الکس به آنا میگه که سربازان پیاده نظام برای یه مدت در ادیرنه میمونن اما بعدا به استانبول میام، شاید اونجا تو رو ببینم، اما آنا میگه من الان کمک میخوام، الکس میگه که باید صبر داشته باشی اگه بخوای فرار کنی، الان هیچ شانسی نداری، و بهش قول میده که تو استانبول پیداش کنه و کمکش کنه، آناستازیا: بیا منو تو استانبول پیدا کن، کمکم کن، نجاتم بده، بهم قول بده، الکس قبول میکنه و آناستازیا روبان موهاشو باز میکنه و به الکس میده تا به این وسیله یادش بمونه و قولی که داده رو به یاد بیاره، بعد سوار کالسکه میشه و به سمت قصر میرن…وقتی آنا به قصر میرسه اونو به جنت کالفا تحویل میدن، آنا میپرسه اسم این محل چیه؟ ریحان آقا بهش میگه: بله، اینجا اسم داره، اسم های زیادی…ممکنه اینجا برات جهنم باشه، اما باغ های بهشت پشت اون در هستن…اینجا کاخ عثمانیه، …آقا: براش یه اسم انتخاب کن، جنت: خدیجه، آنا: من خدیجه نیستم، من آناستازیام، جنت کالفا اونو به یه اتاق دیگه میبره و در رو روش قفل میکنه، آنا به درو دیوارا میکوبه و دادو فریاد میزنه و همه چیو بهم میریزه……..دختران حرم برای صفیه سلطان در حال رقصیدن هستن…بعضیاشونم در حال شایعه سازی ان، ما شنیدیم که سلطان بعد از بهبودیش به خاطر ختنه شدن، یه دخترو برای خلوت انتخاب میکنه، چه کسی میره…….پشت در اعلام میکنن که والده سلطان جدید اومدن….صفیه که گربشو بغل کرده بود، از شنیدن این حرف ناراحت میشه، وقتی که هندان داخل میشه، صفیه سلطان گربه رو میزاره رو صندلی ای که اون میخواست بشینه، هندان سرپا ایستاده، که صفیه سلطان دستور میده گربه رو به اتاقم ببرین، بعدش هندان میشینه…صفیه میگه تو باید بدونی گربه ما از کجا اومده، درسته؟ یه هدیه از طرف دوستمان ملکه الیزابت است، هندان متوجه میشه که الیزابت اخیرا مرده، صفیه میگه اون یه زن قدرتمند بود، زنی که شبیه اون در هر قرن فقط یکی هست، و او باید حد خودشو بدونه…….همین، اون نمیخواد هیچ سرپیچی و نافرمانی از هندان ببینه، در همین حال یه پیغام برای هندان میاد و بعد از دیدن اون میره به اتاق سلطان تا باهاش در این باره حرف بزنه… خوابگاه سلطان: احمد در حال بازی با برادرش مصطفی است….مادرش میاد و بهش میگه که از مصر پیغام اومده و میگه که پدرت، سلطان مهمت، به قتل رسیده، درویش میگه اگه مدرکی وجود داشته باشه از این اتهام سنگین، هندان میگه به زودی وزیر اعظم با اطلاعات بیشتری، از مصر برمیگرده، اما اگر اونا سلطان مهمت رو کشته باشن، ممکنه دوباره بخوان احمد رو هم بکشن، و ادامه میده که قاتل در میان ماست….در ابتدا احمد این قضیه رو انکار میکنه و میگه با دکتر حرف زدم اون مدعیه که پدرم به طور طبیعی مرده، بعلاوه چرا کسی بخواد همچین کاری کنه!؟ درویش میگه دلایل زیادی برای قاتل وجود داره، هندان میگه اول از همه صفیه سلطان، احمد: این امکان نداره، چرا اون بخواد پسرشو بکشه؟ هندان میگه صفیه مسئول مرگ برادر بزرگترته و اون میخواد قدرتو تو دستاش بگیره با کشتن تو و نشاندن یه بچه کوچیک بر تخت پادشاهی…اما احمد به مادرش میگه تو اینا رو به این دلیل میگی چون که ازم میخوای هم دستور کشتن برادرم مصطفی رو بدم و هم دستور کشتن وجدان خودم، هندان با گریه میگه، نه من فقط میخوام تو زنده بمونی….

بخش سوم :

کمپ شورشیان: پاشا برای رساندن پیشنهاد حلیمه سلطان، به دیدن گروه شورشی میره، اون به رییسشون میگه: که احمد به سلطنت رسیده و سلطان جدید قول داده که برادرشو نمیکشه، قلندر مهمت(رییس شورشیا) با طعنه احمد رو با سلطان قبلی (مهمت) مقایسه میکنه- اونم وقتی اومد قول هایی داد، اینا قابل اطمینان نیستن، اون ادعا میکنه که قبیله اش و عثمانی ها باهم کل منطقه رو گرفتند، اما عثمانی ها همه قدرت رو تو دست خودشون گرفتن،اما پاشا چلبی (Chelebi), میگه که حلیمه سلطان براتون یه پیشنهاد داره، اگه شما بهش کمک کنید که از احمد خلاص شه و مصطفی به سلطنت برسه، حلیمه سلطان حاکمیت کل منطقه آناتولی شرقی از ٱسکودار رو به پسرات میده……در همین حال، در قصر، احمد با حلیمه و دخترش رو به رو میشه، حلیمه دورو به خاطر حفظ زندگی پسرش(مصطفی) ازش تشکر میکنه، احمد میره تا به شیر غذا بده، (اینجا یه شباهت هایی وجود داره) در همین زمان هم، جنت کالفا میره تا برای آناستازیا غذا ببره…(همزمان آناستازیا با شیر مقایسه میشه) احمد غذای شیر رو میبره اما فقط به چشمای شیر نگاه میکنه و کاری نمیکنه، شیر به سمتش حمله میکنه، زنجیر مانع رسیدنش به احمد میشه…(احمد وحشت زده شده و ناامید از اینکه نمیتونه بدون ترس به چشمای شیر نگاه کنه)احمد میگه: میخواستم با رام کردن شیر بر ترسم غلبه کنم و عادل بودنو سریعتر از ظالم بودن یاد بگیرم، اما درویش با سماجت میگه که درحال حاضر چیزی که از همه مهمتره برای حکمرانی شایسته، خیلی ساده اس، زنده بودنه….از طرف دیگه، آناستازیا هم به سمت جنت کالفا حمله ور میشه، ولی جنت با شلاق اونو میزنه و میگه: منو ببین، اسم من جنته (جنت به معنی بهشته)، اما بعضی وقتا اسمم تغییر میکنه و جهنم میشه… (آناستازیا همه گفته های پدرشو در مورد اون درخت زیتون قدیمی، به یاد میاره که چطور باید مثل این درخت باشی، که با وجود طوفان های بسیار، بلند و قوی ایستاده)… خوابگاه سلطان: دکتر دفترچه ها و نوشته هاش در مورد بیماری سلطان مهمت وتمام داروهایی که به سلطان میداده رو به احمد نشون میده، احمد ازش میپرسه: ممکنه که پدرم مسموم شده باشه؟ …دکتر: به هیچ وجه! چه کسی جراتشو داشته!احمد ازش میخواد همه چیزو آزمایش و بررسی کنه تا مطمئن شه، و این موضوع محرمانه بمونه…احمد: خیلی خوب، به هیچ کس در این باره چیزی نگو، اجازه بده این قضیه بین ما محرمانه باشه… مراسم صبحگاهی صفیه سلطان؛ او مشغول انجام برنامه های روزانه شِ…قهوه…حلقه خرم سلطان….سپس بلبل آقا بهش میگه که هدیه تون برای سلطان رسیده و آناستازیا وارد اتاق میشه…آناستازیا از ملکه ایتالیایی درخواست کمک میکنه اما بی فایده اس…..صفیه سلطان بهش یه اسم جدید میده “ماه پیکر” (به جای اسم خدیجه که جنت کالفا قبلا بهش داده بود) سپس والده به ماه پیکر میگه: تو میتونی چندین اسم داشته باشی و حتی به عنوان یه زن هم چندین نقش تو زندگیت داری، بچه، زن، مادر، و اگه خدا بخواد حتی میتونی یه سلطان باشی، در اونصورت تو آینده بزرگی خواهی داشت، تو باید وفاداری رو یاد بگیری…آنا: بعدش منو به خونه میفرستید؟ والده: تو باید چیزای زیادی رو یاد بگیری، هیچ وقت به خونه برنمیگردی، اونو آماده کنین برای تقدیم کردن به سلطان…خوابگاه هندان سلطان:هندان یه چیزایی در مورد دختر یونانی که صفیه سلطان به قصر آورده میشنوه، و از این موضوع ناراحته و میگه که صفیه سلطان تلاش میکنه از طریق این دختر، پسرمو کنترل کنه…. پله و راهرو حرمسرا: خانمی با عصا (دودو خاتون) به جنت کالفا میگه: اینجا فقط یه والده سلطان هست واونم هندانه و دستور داده به جای اینکه ماه پیکر (آناستازیا) رو به یه اتاق خصوصی ببری (همون جایی که جنت کالفا میخواست آنا رو ببره)، اونو ببر پیش بقیه دخترا، جنت میگه این دختر، خاصه، اونو به عنوان هدیه برای سلطان آوردن…دخترای دیگه اینو میشنون…و چون آناستازیا خیلی جوونه، سرکارش میزارن، و باهاش شوخی میکنن…ادیرنه، سربازان پیاده نظام: من ذوالفقار هستم،ریس سپاه آموزشی استانبول برای ینی چری ها، از حالا به بعد ما با هم خواهیم بود، مسیری سخت و…(در حال سخنرانی)،  دو خانواده در دنیا وجود داره، مسلمانها و غیر مسلمانها…الکساندر هم اونجاست با روبانی که نگه داشته، تا به این وسیله آناستازیا رو به یاد بیاره… قصر،دختران حرمسرا خطاب به آنا: خب، تو رو برای سلطان آوردن؟ آنا: من نخواستم بیام، اون مال شماها… تو سلطانو دیدی؟ وقتی میری، نباید بترسی، اگه بترسی، رفتن برات سخت تر میشه… آنا: “من از هیچکس نمیترسم…” “اما دختر بیچاره خیلی وحشت زده بود” “کدوم دختر؟” “طبق شایعات…اما این باید بین ما بمونه، باشه؟ وگرنه هممون سرمونو از دست میدیم” “سلطان خیلی چاقه و خیلیم پیر، اون هر روز قلب دخترای جوونو میخوره، امیدوارم خدا به هممون کمک کنه”دخترای دیگه: آمین!!…آناستازیا هم کاملا تحت تاثیر دروغاشون قرار میگیره………صفیه سلطان خطاب به دودو خاتون: “خب، من شنیدم که تو ادعا کردی که فقط اینجا یه والده سلطان هست که اونم خانوم تو؟” “بله درسته، این قانون حرمسراست” والده: چه اتفاقی برای وفاداریت افتاده؟ به راهی میری که باد تو رو ببره؟…(صفیه سلطان به هیچ وجه قصد از دست دادن قدرتشو نداره)………مصطفی تو باغ در حال بازی کردنه و احمد از بالکنش، اونو تماشا میکنه….حلیمه هم به دیدن پاشا میره (همون که پیش شورشیا رفته بود)، پاشا بهش میگه که اونا قول شروع یه شورش، برای برکناری احمد و گذاشتن مصطفی به جای اونو دادن، حلیمه: “باید آماده باشیم…ما در اولین فرصت حرکت میکنیم، یه جنگ خونین در انتظار ماست.”جنت گربه صفیه سلطانو میده دست آناستازیا، و خودش میره به یه سمت دیگه و یه مردو میبینه، باهاش خوش و بش میکنه (معلوم نیست اون مرد چطوری اومده به حرم!!!)، گربه از دست آناستازیا فرار میکنه، آناهم میره دنبالش…آنا یه راه مخفی رو پیدا میکنه، و از اون راه به باغ سلطان میره… باغ سلطان؛ آناستازیا از یه درخت بالا میره و همون موقع هم احمد به باغ میاد و با تعجب بالا رفتن اونو نگاه میکنه، جلوتر میره و میگه از اونجا بالا نرو، اوه، آناستازیا با شنیدن صدای احمد حواسش پرت میشه و تعادلشو از دست میده و تو دستای احمد میفته، در حالی که هردوشون نقش بر زمین شدن، احمد: تو!؟ (احمد میفهمه که آنا همون دختریه که تو نقاشی هس)، تو چطوری اومدی اینجا؟ (آناستازیا، اونو از روی خودش کنار میزنه)،آنا: تو کی هستی؟ پشت این دیوار چیه؟ میتونم فرار کنم؟…احمد: چرا؟ چرا میخوای فرار کنی!؟ آنا: چون منو به زور آوردن اینجا، به دستور صفیه سلطان، برای سلطان زشت و پیر…احمد در حالی که تعجب کرده: پیرو زشت!؟ آنا: اصلا تو تا حالا اونو دیدی؟ اون قلب دخترای جوونو میخوره…احمد: اون دخترا رو میخوره!؟ آنا: اینجا یه دختر بوده…اون سعی کرده بود فرار کنه اما سلطان بوی اونو حس میکنه و اونو میخوره…(وقتی که آنا دوباره میخواد بره سمت دیواری که پشتش دریاست)، احمد: اونجا نرو، مگه تو صدای امواج رو نمیشنوی؟ آنا: چطور میتونم برم؟ کمکم کن…احمد: اگه ازشون سرپیچی کنی، تو رو تو یه کیسه میذارن و پرتت میکنن درون دریا…آنا: من میخوام…من میخوام برم خونه! پدرو مادرم، خواهرم منتظر منن (احمد میاد کنارش میشینه)، نترس، مطمئن باش هیچ آسیبی به تو نمیرسه، آناستازیا. آنا: تو اسم منو از کجا میدونی!؟ احمد: اوم، جنت خاتون بهم گفت. آنا: کمکم کن، نجاتم بده، اینجا برام جهنمه. احمد: من بهت کمک میکنم اما باید بری به یه جای مناسب تو حرمسرا، نگران نباش من پیدات میکنم، آنا: اسمت چیه؟ …احمد: باهتی…آنا: چرا میخوای کمکم کنی؟…احمد: چون منم میخوام از این قصر فرار کنم…آنا: اونا تو رو هم به زور آوردن اینجا؟ پدر و مادرت، خانوادت کجان؟… احمد: الان وقتشه که تو برگردی به حرم…برگشت به داخل قصر: جنت کالفا، آنا رو پیدا میکنه، آنا میپرسه: باهتی کیه؟ …جنت میخواد بدونه اون کجا رفته بود، آنا: من نتونستم پیدات کنم، اما بعدش تو رو با یه مرد دیدم…جنت بهش میگه: اگه در مورد این قضیه دهنتو باز کنی، زبونتو از دهنت در میارم…. خوابگاه والده سلطان (صفیه): احمد میره به دیدن صفیه سلطان، میخواد به خاطر هدیه، ازش تشکر کنه، به خاطر پیدا کردن دختریکه تو نقاشی بوده، صفیه: میخواستم اونو بهت تقدیم کنم، اما حدس میزنم که شما قبلا اونو دیده باشین…صفیه بهش میگه همه، هر چیزی که باعث خوشحالی شما بشود رو انجام میدن…هندان از بالا دخترای حرمسرا رو نگاه میکنه و میگه:هیچکسو پیش پسرم نمی فرستید مگه اینکه من اونو تایید کرده باشم.بعدش از آقا در مورد دختری که لباس آبی تنشه، میپرسه. آقا میگه که اسمش ماه فیروزه، همه زنان خانوادش توانایی بارور شدن رو داشتن‌‌، و هندان از این موضوع خشنود میشه چون میخواد پسرش هرچه زودتر صاحب یه پسر بشه…بعد از آن در خوابگاه سلطان: (دخترا در حال رقصن) احمد از رقص دخترا خسته شده، و به تابلو(تصویر آناستازیا) نگاه میکنه ، از درویش میپرسه این مهمونی چقدر طول میکشه، کی تموم میشه؟ اون میخواد بره به شیر غذا بده، درویش میگه: الان تمومش میکنم، همه میرن بیرون، اما دختری که لباس قرمز پوشیده (ماه فیروز) هنوز اونجاست، سعی میکنه اونو تحریک کنه و وقتی شکست میخوره، میگه: خدمتکارتون اینجاست تا شما رو خوشحال کنه، احمد: کافیه، ماه فیروز: آیا من چیز اشتباهی گفتم؟ شما از من خوشتون نیومده؟ به جای جواب دادن، احمد میره بیرون تا به شیر غذا بده،…یه لحظه میبینیم کسی تو تاریکی با یه سیم چین آهنی میره زنجیر شیر رو میبره….محل نگه داری شیر: احمد: در رو باز کنید….با خودش میگه: من رییسم، من نمیخوام ظالم باشم، میخوام عادل باشم، شیر بهش حمله میکنه، زنجیر شکسته میشه، ولی درویش پیداش میشه و به شیر تیراندازی میکنه، دکترو صدا میزنه، سرورم شما زخمی شدید…درویش به نگهبان شیر میگه: چطور این اتفاق افتاد؟…زنجیر سالم بوده؟ نگهبان: بله، حتی پنج تا شیرم نمیتونستند اون زنجیر رو بشکنن.درویش اونو بررسی میکنه و میبینه که زنجیر بریده شده، سرورم این یه حمله بوده… خوابگاه سلطان؛ دکتر در حال مداوای احمده. هندان سلطان: منم بهت گفته بودم خائنا سعی میکنن تو رو هم بکشند، چه کسی تونسته این کارو کنه، درویش؟ هندان به صفیه سلطان مشکوکه، فرضا کسی که میخواد یکی دیگه رو بزاره بر تخت، پسر کوچکتر رو به سلطنت برسونه…احمد: منو با مادرم تنها بذارید…اون با درموندگی میگه: تو درست میگی، مادر، این واقعا سخته، کابوس خیانت شروع شده، چطور من میتونم اینو تحمل کنم، اون خیلی آشفته و ناراحته…فکر میکردم وقتی به سلطنت برسم دیگه لازم نیست زیاد از مردن بترسم، مادرش اونو در آغوش میگیره، خدا رو شکر که تو چیزیت نشده اما اونا دوباره میان، دوباره حمله میکنن، اگه تو اونا رو نکشی، اونا تو رو میکشن…حرمسرا: آناستازیا بیدار میشه و میبینه که ماه فیروز در حال گریه اس……احمد هم به برادر کوچکش که خوابه نگاه میکنه، اون برای حفظ زندگی خودش، الان دوباره داره به تصمیمی که راجع به برادرش گرفته بود، فکر میکنه…

بخش چهارم:
باغ قصر؛
والده سلطان(صفیه) عصبانیه، سلطان احمد ازش خواسته به باغ بیاد. باد در حال وزیدنه و طوفان در حال اومدن (اینجا تشبیه به کار رفته)…..
احمد: من یه تصمیم گرفتم، از کشتن برادرم صرفنظر کردم، اما اول با شما مشورت نکردم، شما فکر میکنید که من تصمیم درستی گرفتم؟
صفیه سلطان: هر چیزی که برای سلطان خوب باشه، برای همه ما خوبه.
احمد: بله، ولی در مورد قانون چی؟ اگه دستور کشتن برادرمو بدم چی؟ شما بازم همینو میگید؟
صفیه: اگه از قلبم حرف بزنم، بله البته که میخوام اون زنده بمونه، برادر شما یه تکه از وجود منه…احمد: اما در مورد برادر بزرگترم محمود چی؟ همین فکر رو میکردین؟ شما اون موقع گوشاتون رو گرفتید، اوه چون من بودم درسته؟ اگه محمود رفته، خب مشکلی نیست، احمد اینجاست و حالا فکر میکنید که اگر منم برم مشکلی نیست، مصطفی هنوز اینجاست و به این شکل شب گذشته یه نفر سعی کرد منو بکشه…صفیه: چی؟! چرا کسی نگفته و من در جریان نیستم؟!
احمد: هر شب من با دستای خودم به شیر غذا میدادم اما دیشب زنجیر بریده شده بود، معلومه که احمد فکر میکنه صفیه سلطان در این حمله نقش داشته، اما الان شما میبینید که من اینجا در مقابل شما ایستاده ام…صفیه خشمگین شده: خب پسر عزیزم حالا به حرفای مادربزرگت گوش بده، کسی که ۴۰ سال تو این قصر بوده، کدوم یکی از انگشت ها اگه بریده بشه، بیشترین آسیب رو میزنه؟ نبودن هر کدوم از اونا به یه اندازه آسیب می رسونند…ما نمیخواهیم هیچ کدام از پسرانمون رو از دست بدیم، اما اکنون سلطنت از آنِ شماست، تصمیم با شماست، اکنون طوفان در حال اومدنه…اگه اجازه بدید فکر خوبیه که به اتاق هایمان برگردیم…صفیه سلطان میره.شاهزاده مصطفی تو اتاق دخترای حرمسراس، و آناستازیا کمکش میکنه تا شاه بلوط برداره و باهاش دوست میشه، خدمتکار حلیمه میاد و اونو میبره پیش مادرش، حلیمه در حال جمع کردنه وسایلشه، اون میدونه حمله به سلطان، احتمالا سرنوشت پسرشو تغییر بده…اون به بچه میگه آماده شو و بعد به دخترشم میگه که اگه امروز نریم، روز بعد سلطان برادرتو میکشه…احمد درویش رو صدا میزنه و یه نامه بهش میده. او نظرشو تغییر داده، حالا احمد از شیخ الاسلام میخواد تا فرمان کشتن برادرشو بده…..والده سلطان در حال ماساژ گرفتنه و بلبل آقا داره در مورد حمله حرف میزنه…صفیه سلطان میپرسه چه کسی میتونه مسئول بریدن زنجیر باشه؟ به نظر بلبل آقا، هندان میتونه این کارو انجام داده باشه تا به این شکل باعث بدگمانی و سقوط صفیه سلطان بشه و براش دردسر درست کنه…اما صفیه فکر نمیکنه که هندان اینقدرم زرنگ باشه اما حلیمه میتونه باشه و قسم میخوره اگه مسئول این کار باشه اونو به یه جای دور پرت میکنه…

قلعه:
ریحان آقا میره اونجا تا با برادران گیرای حرف بزنه، اونا در حال مبارزه با شمشیر اند…برادر کوچکتر فکر میکنه که برنده اس اما برادر بزرگتر در پایان اونو شکست میده و میگه هر وقت رقیبت هنوز نفس میکشه، هیچ وقت ادعای پیروزی نکن…برادر بزرگتر میره با ریحان آقا خصوصی حرف بزنه، برادر کوچکترم مشکوک نگاه میکنه، ریحان آقا اومده تا گزارش بده که درویش سلطانو از شیر نجات داده…درویشو ببین…شغل جدیدشو ببین….ریحان آقا: از اونجایی که شما بهش شیر رو دادین، ممکنه به شما بدبین باشن…گیرای: اجازه بده اونا بیان…مهمت مرده…الان ما احمد و مصطفی رو داریم، اونا هم میمیرن، سلطنت به ما میرسه، بعدش ما از خانواده عثمانی خلاص میشیم…

حرم:
جنت تعدادی پارچه تمیز به آناستازیا میده، و میره، آنا هم طبق معمول فرار میکنه…بعد حلیمه رو همراه با بچه هاش میبینه که در حال فرار از اون راه مخفی اند آنا هم سعی میکنه دنبالشون بره، اما جنت کالفا میاد و بهش میگه امشب باید بری پیش سلطان برای خلوت…احمد تو اتاقش مشغول تماشای  تصویر آناستازیاس…بعد ما فرار حلیمه با بچه هاشو میبینیم…مصطفی میخواد برادرشو ببینه…حلیمه بهش یادآوری میکنه که اون دیگه برادرت نیست، بلکه سلطانه…سلطان یه شیره و مصطفی یه بره که سرگردان شده…مصطفی میخواد برگرده، مادرش میگه ما یه روزی برمیگردیم…اما برمیگردیم برای گرفتن تاج و تخت…

جاده طلایی:
“این جاده طلاییه…جاده عشق، سعادت،قدرت، جاده ای به باغ های بهشت یا به جهنم” آناستازیا در حالکیه گریه میکنه، سعی میکنه دوباره فرار کنه (اون فکر میکنه سلطان پیر و چاق میخواد اونو بکشه)، اما جنت میگیرتش و میگه تو میخوای بمیری؟ یا امشب میری پیش سلطان یا میری به گور…
خوابگاه سلطان: احمد تو بالکنشه، آناستازیا در حالی که ناامیده وارد میشه…رو زانوهاش می افته، سرش پایینه و نگاهش به زمینه…احمد میاد تو و به سمتش میره، آنا دست احمدو گاز میگیره، بعد که سرشو بالا میکنه و صورت احمد رو میبینه با تعجب میگه تو؟ تو؟…احمدم بهش لبخند میزنه

خلاصه قسمت دوم سریال کوسم سلطان :

بخش اول:

این قسمت با تصویری از شاهزاده مصطفی آغاز میشه…در حالیکه شاهزاده مصطفی خوابیده، یه چاقو به صورتش نزدیک میشه…برای بریدن یه قسمتی از موهاش، اون مادرشه و ظاهرا در حال انجام یه نوع طلسم و جادو است…از طرف دیگه، میبینیم که آناستازیا تو تختخواب کنار احمد دراز کشیده، بیدار میشه و اطرافشو نگاه میکنه……….حلیمه داره به کارش ادامه میده که خدمتکارش میاد تو و شوکه میشه و از دیدن اون که در حال انجام طلسم و جادوگریه خوشحال نمیشه‌‌. حلیمه توضیح میده که نتونستم پسر بزرگترم (محمود) رو نجات بدم اما الان تصمیم دارم مصطفی رو نجات بدم….برگشت به آناستازیا: اون نقاشی رو پیدا میکنه و با دیدنش خیلی تعجب میکنه و بعدش، عصبانی میشه، احمد بیدار میشه و ازش میپرسه از اون خوشت اومد؟ از اینکه اینجا دیدیش خوشت اومد؟ اما آناستازیا محکم میزنه به بازوش و میگه ازش خوشم اومده!؟ احمد: نقاشی رو تو اتاق صفیه سلطان دیدم و بعدش- ، آناستازیا: و بعد تو دستور دادی و منو آوردن اینجا! من چی هستم؟ یه اسب؟ یه گوسفند؟ یه درخت زیتون؟ یه تخم مرغ؟ احمد: من دستور ندادم، من نمیدونستم، صفیه سلطان ترتیب این کارو داده، به عنوان یه هدیه برای من، آناستازیا: من یه هدیه نیستم، من یه آدمم، من یه خانواده دارم، درست شبیه تو، این شرم آوره!وقتی اولین بار دیدمت فکر کردم تو آدم خوبی هستی ولی الان میدونم که تو ظالمی، تو یه سلطان ظالمی، بعد تابلو رو از روی سه پایه میندازه، من از اینجا فرار میکنم و تو می بینی …احمد: کسی نمیتونه از اینجا فرار کنه، آناستازیا با عصبانیت اونجا رو ترک میکنه…احمد در حال نصب کردن تابلو روی سه پایه اس که مادرش (هندان) و درویش میان تو و بهش میگن که حلیمه سلطان و پسرش فرار کرده اند….جنت کالفا یه زنگو به صدا درمیاره تا دخترا رو بیدار کنه، فریاد میزنه همه بیدار شین، ریحان آقا با آناستازیا می یاد و به جنت میگه: هر کاری که لازمه رو باهاش انجام بده و بعدش میره که جنت ازش میپرسه:داری کجا میری؟ ریحان آقا: به ته جهنم میرم، میخوای بیای؟ سپس جنت به همه میگه که ماه پیکر (آناستازیا) الان یه سوگلیه و باید بره به اتاق خودش تو طبقه بالاتر، اون به ماه فیروز می گه کمکش کن تا جابه جا شه، هیچ کدام از دخترا (آناستازیا و ماه فیروز) خوشحال به نظر نمیان….خوابگاه سلطان: هندان به خاطر فرار حلیمه نگرانه، به پسرش میگه اینو میدونستم…چون تو خیلی مهربون هستی، احمد: اونا کجا میتونن رفته باشن؟ درویش: همه محافظا در حال جستجواند و همه راه ها به بندر مسدود خواهند شد، هندان: اوه نه اگه اونا به دست دشمنامون بیفتن چی؟ اگه شورشیان Celati اونا رو پیدا کنن چی؟ احمد: کافیه، مادر! درویش اونا رو پیدا کن، برادرمو برام بیار یا سرتو از دست میدی. درویش: من تحت فرمان شما هستم، سرورم.بیرون اتاق سلطان: هندان از ترساش به درویش میگه و اینکه نمیخواد پسرشو از دست بده، درویش هم بهش اطمینان میده که تا پای جان از زندگی شما و پسرتون محافظت میکنم، هندانم بهش میگه من کاملا بهت اعتماد دارم…یکم بعد درویش با ریحان آقا و بلبل آقا تو راهرو روبه رو میشه، درویش به ریحان آقا میگه اینطوری از حرم سلطان محافظت میکنید؟ بلبل آقا برمیگرده میگه: مراقب باشید که دارید چی میگید، شما فقط رییس محافظا هستی، اما اون یه خواجه حرمسراس، درویش حرفشو قطع میکنه و میگه این همه ی چیزی نیست که من هستم، من چشم و گوش سلطان هم هستم و من فرمان های اون رو انجام میدم، میخوام از همه تو حرمسرا سوال کنید، من میخوام بدونم که اونا چی دیدن و چی شنیدن…خارج از شهر، مردهای سوار بر اسب: اینان شورشیان Celati هستند و در حال بررسی قلمرو آینده خودشان هستند، اولین نقشه اونا گرفتن شاهزاده مصطفی و سپس گرفتن سلطنت از سلطان احمد است…حرم: آناستازیا به اتاق شخصیش میاد، ماه فیروز هم اونجاست، در حال کمک و تا کردن لباسای آناست، ماه فیروز میپرسه چرا اینقدر ناراضی هستی؟ تو یه اتاق بزرگ داری، همچنین، از حالا بهترین پارچه ها برای دوختن بهترین لباسا رو داری، و بعدش هدیه ها، جواهرات و… آناستازیا میگه من هیچ کدوم از اینا رو نمیخوام، تو میتونی اونا رو داشته باشی، من فقط یه کاغذ میخوام واسه نوشتن نامه به خانوادم، حداقل اونا بدونن که من خوبم،آناستازیا از ماه فیروز راجع به خانوادش میپرسه، ماه فیروزم میگه که پاشا و همسرش منو به عنوان یه هدیه به قصر آوردن و خیلیم از اونا سپاسگزاره، آنا میگه خانوادت، مادرت، پدرت، خواهر و برادر؟ ماه فیروز میگه که اونا رو نمیشناسه و خیلی کوچیک بوده و اصلا به یادشون نمیاره، خونش در حال حاضر حرمسراس و رویاش همبستر شدن با سلطان وبه دنیا آوردن یه پسر از سلطانه، و هر شب به خاطرش دعا میکنه، آناستازیا میگه تو به این خاطر دعا میکنی؟ اون اصلا سلطان ظالم رو نمیخواد، ماه فیروز میگه چرا اینجوری نقش بازی میکنی؟ فقط تو با اون بودی، شاید حامله هم باشی!آناستازیا وحشت میکنه و میگه: این غیرممکنه. چون…(اون مردده) و بعدش میگه: خلوت اتفاق نیفتاد، ماه فیروز با شنیدن این خبر خوشحال میشه… اتاق صفیه سلطان: صفیه سلطان: الان داری این خبر رو به من میگی؟ بلبل آقا: منو ببخشید، اما ما نمیخواستیم مزاحم خواب شما بشیم. صفیه سلطان: شاهزاده از قصر رفته و تو داری درباره خواب حرف میزنی، او دستور میده ناسو آقا( همون کسی که او فرستاده بود برای پیدا کردن آناستازیا) فورا بیاد، که اعلام میکنن سلطان احمد اومده، احمد و مادرش میان تو.صفیه میگه شنیدم که شاهزاده و مادرش حلیمه از قصر خارج شدن در واقع حلیمه، شاهزاده جوان رو ربوده، احمد میپرسه به نظر شما چه کسی ممکنه به اونا کمک کرده باشه؟ صفیه سلطان یادآوری میکنه که اونا دشمنای زیادی دارن، احمد میگه چه اتفاقی افتاد؟ صفیه میگه شاید کسی در مورد دستور شما به شیخ الاسلام, در گوش او زمزمه کرده باشه، هندانم میگه پس کسی که کمکش کرده باید همونی باشه که مخالف اعدام شاهزاده اس…و بعدش به صفیه میگه اوه اما شما هم مخالف اعدام بودید…صفیه سلطان: سلطان ما، سلطان هفت منطقه مخالف اعدام بودن، چطور جرائت میکنی اینو به من بگی؟حرمسرا: آناستازیا به اتاق عمومی، پیش دخترای دیگه برگردونده میشه، جنت کالفا (همون مقدس خانوم تو فاطماگله) به همه میگه که در حقیقت خلوت اتفاق نیفتاده و اون هنوز باکره است. بعدش میگه که اینو از ماه فیروز فهمیده، آناستازیا هم با عصبانیت به ماه فیروز نگاه میکنه، چون که از اعتمادش سوء استفاده کرده و به سرعت اونو لو داده، در همین وقت، رییسای حرم (بلبل آقا، دودو خاتون، و اون زن لال (Golge)که جز گروهی بود، که برای آوردن آناستازیا به یونان رفته بود) میان برای سوال کردن از دخترا راجع به فرار حلیمه سلطان…آناستازیا به یاد میاره که دیده کسی با دوتا بچه از طریق اون راه مخفی فرار کرده….بعد ما میبینیم که درویش و دیگر محافظان سلطنتی برای جستجو قصر رو ترک میکنن، مصطفی پاشا بیرون با دوتا دیگه از پاشاهاست و اون وانمود میکنه که نمیدونه مشکل چیه.

بخش دوم:
بازار:
در یک مغازه جواهرفروشی، ما برادر کوچکتر گیرای، مهمت، رو میبینیم که در حال انتخاب کردن جواهره، از جواهر فروش میخواد بهترین کار رو نشونش بده، جواهر فروش هم یه جعبه دیگه رو بیرون میاره و میگه این باید برای یه زن خیلی مهم باشه، مهمت متوجه اومدن گارد سلطنتی میشه، از مغازه بیرون میاد و می بینه سربازا در حال جستجو اند…درویش اینجاست، او به مرداش دستور میده تا با همه مغازه دارا حرف بزنن…
باغ قصر:
صفیه سلطان داره با ناسو آقا حرف میزنه، اون بهش میگه عجله کن و سعی کن شاهزاده رو پیدا کنی، چون اگه به دست دشمنانمون بیفته بد میشه، یا اگه اتفاقی براش بیفته، برای خاندان بدتر میشه.ناسو میگه اما اگه ما اونو پیدا کنیم و به دست سلطان بیفته، سلطان اونو میکشه، صفیه: اول اونو پیدا کن و اجازه بده من در این مورد نگران باشم…
برادران گیرای:
بعد ما میبینیم که برادر بزرگتر، شاهین گیرای در حال کالبدشکافی یه شیره، احتمالا همون شیریه که به سلطان هدیه داده بود. او در حال درآوردن اندام های اونه، مهمت میاد و بهش میگه که تو بازار چی دیده، شاهین متعجب نمیشه، بچه شیر فرار کرده و او امیدواره، اونا زودتر پیداش کنن، مهمت: چرا ما؟ شاهین: شاید من تو رو حاکم کریمه کنم، مهمت نگران میشه و میپرسه چی کار میخوای بکنی؟ میخوای با سلطان معامله کنی؟ شاهین میگه چرا که نه! عثمانی ها کسایی که از طرف چنگیزخان اومدن رو مثل عروسک تو دستای خودشون گرفته اند( از ما استفاده می کنن ) چرا ما نباید این کار رو بکنیم؟ چرا ما با اونا بازی نکنیم؟مهمت میگه: خوب، شاهین چرا باید اونا حاکمیت رو به من بدن؟ طبق قانون حاکمیت کریمه حق تو است، شاهین: من رویای خیلی متفاوتی دارم، خیلی متفاوت، وقتی که زمان مناسبش برسه، تو میفهمی اون چیه…حرم: آناستازیا در حال جواب دادن به سوالای رییسای حرمسراس، اون از لحظه رو به رو شدنش با شاهزاده مصطفی و علاقه او به شاه بلوط میگه، بله اون در حال خوردن شاه بلوط بود و من نمیدونستم او یه شاهزاده اس و یه زن اومد…من نمیدونم اون کی بود، اسمش بود … (نمیتونه اسمشو درست تلفظ کنه) و ادعا میکنه که چیز بیشتری ندیده، بلبل آقا میگه بله منظورش Menekse است (خدمتکار حلیمه سلطان) اونم رفته، اونا با هم فرار کردن، ریحان آقا بهش میگه که اگه دروغ گفته باشی، تو رو توی یه کیسه میذارم و پرتت میکنم درون دریا. اما آنا اصرار داره که این تمام چیزی است که من میدونم…کمپ سربازان پیاده نظام:
الکساندر (همون پسری که تو جنگل به آناستازیا کمک کرد و اول خودشو اندرو معرفی کرد) و دیگر سربازان جوان به کمپی در استانبول می رسند. اونا تو کمپ بررسی میشن، بعد اسماشون رو میدن و به لیست ها اضافه میشن، الکس هم اسم اسکندر رو انتخاب میکنه…حرمسرا:
جنت کالفا بازم همون مرد رو میبینه…وقتی که آناستازیا در حال پیدا کردن اون راه مخفیه، جنت کالفا میاد و ازش میپرسه تو اینجا چیکار میکنی؟ داری منو دنبال میکنی؟ آناستازیا میگه دنبالت بودم چون ازت یه چیزی میخوام، به خانوادم نامه نوشتم، فقط گفتم که زنده ام، چیز بدی تو نامه ننوشتم، جنت به نامه نگاه میکنه اما نمیتونه اونو بخونه، چون به یونانی نوشته شده، جنت؛ من نمیدونم تو چی نوشتی، تو باید خانوادتو فراموش کنی، نباید به اونا نامه بنویسی، این ممنوعه! آناستازیا میگه بودن تو با یه مرد هم ممنوعه؟ جنت کالفا اونو تهدید میکنه، آنا متوجهش میکنه که من میدونم اینجا با ارزشم…منو برای سلطان آوردن. همه چیو بهش میگم و اون جلوتو میگیره، جنت میگه خیلی خوب، حرفات مخالف منه…آناستازیا میگه پس چرا ترسیدی؟ نترس…من دشمن تو نیستم، من میخوام باهات دوست باشم، جنت میخنده، و آنا میگه کمکم کن، تمام چیزی که اون میخواد فرستادن پیغام به خانوادشه، هر طور که شده…
کمپ ینی چری ها: ذوالفقار در حال یه سخنرانی دیگه اس، بهشون میگه که اینجا پادگان سربازان پیاده نظام است، دو دنیا وجود داره، دنیای ینی چری ها و دنیای غیر ینی چری ها، از حالا به بعد اینجا خونه شماست، و خانواده شما برادران شماست که در اطرافتونه…مادرتون رو فراموش کنید، پدرتون رو فراموش کنید… اینجا جایی است که شما زندگی میکنید و آموزش میبینید، ما به اینجا میگیم میدان، اون طرف آشپزخونه اس… اینجا قانونای زیادی داره، اما من بهتون میگم که در حال حاضر مهمترین چیز، دویدن است، سریع به صف شین، سربازا آماده مسابقه میشن، او اشاره میکنه به یه مناره و میگه اینجا تنها جایی است که ما دعا میکنیم، مسجد مرکزی،و بعدش میگه این قلب پادگانه، (یه دیگی هست که آویزونه)، دیگ مشهور ینی چری که مدتها پیش به اونا اهدا شده، غذای ما در اینجا پخته میشه، به زودی شما به خوابگاهتون میرید، اما الان، اول باید بدوید! تا میتونید سریع بدوید، کلاه هر کسی که از خط عبور کنه، برنده است، (برنده رییس سربازا میشه) مسابقه شروع میشه…یکی از پسرا عمدا اسکندر(الکساندر) رو هل میده، و اون میفته، که مخالف قانونه، اما اسکندر کلاشو پرت میکه اون طرف خط پایان. وقتی که رقیبش مدعی میشه من برنده شدم، اسکندر میگه نه من برنده شدم، تو منو هل دادی، اونا شروع میکنن به بحث کردن، رییس جلوی اونا رو میگیره و اعلام میکنه اسکندر برنده اس، و میتونه تختشو انتخاب کنه، وقتی رقیبش اعتراض میکنه این منصفانه نیست، رییس میگه دقت کن که من چی گفته بودم، کلاه هر کسی که از خط عبور کنه…یه ینی چری باید از مغزش هم استفاده کنه، پسرا به سمت خوابگاه میرن…یکم بعد پسر دیگه ای میاد پیش اسکندر (الکس) و بهش میگه تو کی هستی؟ الکس میگه چرا میپرسی؟ پسره میگه اهل روستای من Boromir هستی؟ من پدرتو میشناسم، اسم پسرش اندرو است، من اونو خوب میشناسم و تو اون پسر نیستی، اما اسکندر میگه تو منو یا یکی دیگه اشتباه گرفتی، پسره میگه یا تو یه حرومزاده ای؟ اگه هستی، نمیتونی تو پادگان بمونی، این ممنوعه، اونا پرتت میکنن بیرون، الکس هم اونو تهدید میکنه، اما معلومه که یکم نگرانه و مشخصه که اون یه رازهایی داره…
کمپ ینی چری ها، روی بالکن:
ذوالفقار و یکی دیگه از رییسا دارن در مورد زمان پرداخت پاداش ها از موقعی که سلطان جدید به سلطنت رسیده حرف میزنن، اما ذوالفقار میشنوه که مشکل جدی تری هست، شاهزاده مصطفی رفته که این یه تهدید جدی برای سلطان جدید است…قصر: سلطان احمد یه پیشگو رو میبینه، کسی که با حلیمه سلطان در ارتباط بوده، احمد ازش میپرسه حلیمه سلطان کجاست؟ زن پیشگو میگه که من میخوام دست شما رو لمس کنم، احمد این اجازه رو بهش میده، زن به احمد میگه ابرهای سیاه رو در اطراف شما میبینم، اما مصطفی برمیگرده، همونطور که دیده میشه به عنوان جانشین تو، او اضافه میکنه که مصطفی میاد تا جای احمد رو بر تخت بگیره. (البته این اتفاق میفته…اما برای مدت کوتاهی) احمد از گفته های پیشگو آشفته میشه، به درویش میگه منو تنها بذار، اما درویش حرفای روحیه بخش بهش میزنه، ففط خدا سرنوشت شما رو میدونه، احمد در شگفته که تو تقدیرش چی نوشته شده، درویش بهش اطمینان میده که خدا بخواد، شما به پیروزی های با شکوه زیادی در آینده خواهید رسید…حلیمه و بچه هاش:
در همین حال یه مرد میاد به محلی که حلیمه با بچه هاش مخفی شده، و بهش میگه پاشا آماده است، شما فردا میرید، بیرون:
ریحان آقا در حال تماشاست، بعد از رفتن اون مرد، حلیمه به پسرش میگه که یه ارتش منتظر توست، وما فردا اونو میبینیم. مصطفی میخواد به قصر برگرده، حلیمه سعی میکنه به پسر کوچکش توضیح بده که چرا این امکان پذیر نیست، او میگه اونجا فرشته مرگ منتظر تو است، مصطفی: اما فرشته مرگ کیه؟ حلیمه: برادرت، احمد…

ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﯾﻨﯽ ﭼﺮﯼ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﻫﺎﯼ ﻣﺴﯿﺤﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻣﯽﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﯽ، ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻣﻮﺯﺵﻫﺎﯼ ﺩﯾﻨﯽ ﻭ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﺑﻪ ﺳﭙﺎﻩ ﻋﺠﻤﯽ ﺍﻭﻗﻼﻥ ﻣﯽﭘﯿﻮﺳﺘﻨﺪ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﮐﺎﺭ ﺳﺨﺖ ﻭﺭﺯﯾﺪﻩ ﺷﺪﻧﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﭙﺎﻩ ﯾﻨﯽ ﭼﺮﯼ ﻣﯽﺑﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﺳﭙﺎﻩ ﯾﻨﯽ ﭼﺮﯼ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﻬﺎﺭﺕ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺳﻼﺣﯽ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ . ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﻪ ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻣﯽﺩﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺳﻦ ﺳﯽ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﯾﻨﯽ ﭼﺮﯼ ﺩﺭ ﺍﺭﺗﺶ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ .

گرداوری وتنظیم توسط بیوگرافی 98

امتیاز 3.83 ( 54 رای )
دسته‌بندی نشده
اشتراک گذاری مطلب

هر گونه کپی برداری از مطالب بدون ذکر منبع حرام میباشد وپیگرد قانونی به همراه دارد